تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

رساله ای در عشق

 

اگه تو باشی کنارم

                          زندگی رو منم دارم

اگه تو باشی کنارم

                        باز میگم دوست دارم

اگه تو باشی کنارم

                     شکر خدا، چی کم دارم؟

از این همه غم که دارم

                         تاب غمت رو ندارم

اگه تو باشی کنارم

                         به عهد خود وفادارم

اگه یکم نگاه کنی

                          منم یکم گناه دارم

مشکل ما دست کیه؟

                        یعنی منم خدا دارم؟

اگه تو باشی کنارم

                      خدا بخواد تو رو دارم

باز میگم دوست دارم

                    عشق منی چه غم دارم

                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط مهدی   | 

   سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

  که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

   تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما

   شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

  رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز

  به جز من و تو و عشق ، تکراریست

  مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی

  کمال عشق ، جنون است  و  دیگر آزاری

  مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

  ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاریست

  من منتظرم...

   می دانم به سوی من باز خواهی گشت

  این هجر برایم آسان نیست ولی

  گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر

  آری شود، لیک به خون جگر شود

  می دانم جسمت اندکی دیرتر خواهد آمد ولی

  قلب و روحت همواره با من و

    با عشق ابدی و جاودانش است

  که در آن خاطرات  و خوشیهای عشقمان

   با هر ضربان قلبمان به حرکت در می آید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:2  توسط مهدی   | 

 

وقتی که دگر کسی نیست

تو هستی

وقتی که دلم گرفت و بشکست

تو بستی

وقتی که غبار نازک غم

بر پشت صدای بلبل عشق

بنشست و سکوت گریه آمد

ای رایحه ی بهار امید

آنگاه تو از خدا رسیدی

این آینه را زغم زدودی

وقتی به صفای صبح اسفند

شعر دگری سرودی از قند

این تلخی روزگارمان را

شیرین بنمودی ساعتی چند

هر چند که این زمانه

انگشت به چشم خویش کرده

عین دل ما اندک و اندک

با شعر چو خواهرم فرانک

روشن شود این فضای هستی

تا مست شوی هر آنچه هستی

                                                                 این شعر تقدیم به فرانک  است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:47  توسط مهدی   | 

 

تو که از سحر نشستی

به دلم سپیده عشق

 تو مگر طلوع نوری

که در این ظلمت دوری

پرم از وجود عشقت

همه جا عین حضوری

 تو که از زلال اشکی

همه شب چکیده ای از چشم

که دلم آینه کردی

تا شبی عکس تو افتاد

و شدم عاشق رویت

 منم و یک دل عاشق

که گرفتم به دو دستم

همه تقدیم تو کردم

 همه عمر پر کشیدم

تا به کوی تو رسیدم

تو دگر زمن چه خواهی

که به پایت همه ریزم

  

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:45  توسط مهدی   | 

 

 دلی دارم پر از صفا ، برای تو

عشق دلم هزار هزار ، برای تو

گلهای اول بهار،  برای تو

دلهره ها و انتظار ، برای تو

دست دعا رو به خدا ، برای تو

دوست دارم بی انتها ، برای تو

شعرهای تازه ام حالا ، برای تو

تا زنده ام زندگی ام ، برای تو

برای تو که از گلی

که از وفا و تربت اهل دلی

برای خوبی های تو

برای آن زلال اشک چشم تو

هر چی که من را من کند

برای تو، برای تو، برای تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:50  توسط مهدی   | 

 

قلبم رو تقدیم می کنم

تا بدونی دوست دارم

 

اشکهات رو جارو می کنم

با این دستهام، نازک دلم

 

خواهر مهربون من

برادرت من می مونم

 

این دل با صفای تو

آینه ی حسن خداست

 

هر چی که اون تو می بینی

همون خداست همون خداست

 

تو فکر کردی که تنهایی؟

نه عزیزم تنها خداست

 

اون بچه های یتیمی

که براشون تو خدایی

دعای بسیار می کنند

تو هم خدا رو ببینی

 

بی قراری اول راهست

صبر جمیل توشه ی راهست

یک کمی هم دعا کنی

قضا رو برعکس می کنی

 

خواهرکم من می دونم

خنده هاتم من می بینم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:37  توسط مهدی   | 

 

اولين نگاهت را به ياد دارم

تازه بالا آمده بودي و

پگاه يك روز بهاري بود

لحظه اي طلوع كردي و

شعاع نگاهت

تا عمق وجود من رخنه كرد

درياي عشق مواج است

موجها مي آيند و

قلب ساحل را با خود مي برند

و اين اولين موج بود

كه تكه اي از دلم رابر د

حالا ديگر...

از آن ساحل خبري نيست

دل به دريا زدم و

دل من دريايي شد

درياي عشق مواج است

موج سكوت و انتظار

موج بي صبري

موج خوشحالي و اندوه و بي تابي

درياي عشق با تو آرام است

 قايقي بسازيم و

در اين دريا

آرام و عاشقانه پيش برويم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:36  توسط مهدی   | 

  

گذشته ام بارها

از كنار پنجره ي نيم بازي

كه پشتش كسي نبود و من

سلام كرده ام و بدرود

با كدام چشم؟ خوب نمي دانم

فقط ، از بوي نمناك كوچ

مي دانم

پيش كه بگذرم

اينجا

حتماٌ دختري بوده

با يك باراني و شب كلاه

به هيبت و هيئت يك مرد

كه برف هاي بام را پارو مي كرد

و گاه از دلمشغولي اش

بر پنجره ي مه زده يك پنج وارونه مي كشيد

تا رهگذري به درنگ تماشا

مژگانش برفگير

و رخسارش كبود تگرگي شود

و حتما آنقدر هم مي خنديد تا سرخ سرخ شود!

و مي دانم

پيش كه بگذرم

دخترك از اينجا رفته

از بوي نمناك كوچ به خلوت كوچه

رفته و آراميده

و من هنوز

چشمي به پنجره و

چشمي به عاشق خفته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:12  توسط مهدی   | 

 

سوخت نی ای شمع شد

شعله عشق گرم شد

شمع به پروانه گفت

من نی ام  و سرکشم

آتش عاشق کشم

نوبت پروانه که شد

او بگفتا به شمع

نی نگو از بهر من

نیست مرا درک و فهم

عاشق سرگشته ام

سوی تو برگشته ام

کور جمالت شدم

مهدی نارت شدم

در گذر واژه ها

سوخت نی و شمع شد

شمع به پروانه سوخت

هر سه ی جان یک شدند

عرصه آتش شدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط مهدی   | 

 

تو بمان

وقتی که همه رفتند

تو...

ای رویای دیرین

ای خیال خوش ، ای خواب شیرین

تو بمان

ای خدای مهربان

 

تا با خیال و خواب و خدا

دل خود را گرم کنم

نمی دانم در خواستن چه چیز است؟

که تا بخواهی

هیچکس نماند

ولی این بار

ماندنت را می خواهم

تو بمان

ای مهربان

آنچنان که من مانده ام و

انبوه حصارهای خاردار

با مهربانی

تمام خارها را سپری می کنم

تا به گل وجودت برسم

فقط

ای نسیم جان

تو بمان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:46  توسط مهدی   | 

 

ای پگاه عشق

 

          در وجود من

 

                  صبح زندگی

 

                         در ضلال من

 

                                آن همه جمال

 

                                       در نگاه توست

 

                                               نبض قلب من

 

                                                       همنوای توست

 

در دلم نبود

 

    جز گلی خموش

 

           آن گل دلم

 

                 ناگهان شکفت

 

                         بعد از آن منم

 

                               مرغ عشق شدم

 

                                         در کنار تو

 

                                                  در بهشت شدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:12  توسط مهدی   | 

در دفتر شعرم

فصلی نو آغاز کردم

با اندکی فاصله 

اما آغاز کردم

در کنار آینه ایستادم

نگاه به آینه نکردم

نگاه به خود کردم

چشمانم را بستم و

دگر اعتماد نکردم

با چشم بسته

نگاه تازه کردم

چشمها را باید بست

جوری دگر باید دید

وقتی که خوب دیدی

چشمها را باز کن

آنطوری که زیبا هست

آنطور که می خواهی

چشمها را باید دید

در ها را باید بست

تا شاهدری  باز شود

شاه دری می خواهد

تا شاهکاری بشود

اینها را گفته اند

دروازه ای باز نبوده

تمام آروزها پشت دراند و ما

از پنجره ی کوچک حصار خود

به آنها می نگریم

ای شنیده خبر چرا نشسته ای؟

به همین سادگی

پنجره ای باز شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:9  توسط مهدی   | 

 

صدایت را می شنوم

صدایت چه خوب است

نگاهت را

زلال آبی چشمهایت را

می بینم و می خوانم

این منم

این منم ، سالها پس از تولدم

همه چیز عوض شده

اما تو همانی

همان کودک پاک و ساده

ترا عزیز داشته ام

دستها را از تو دور داشتم

چه خوشحالم که هنوز تو همانی

اگر روزی به کسی اعتماد کنم

تو می کنی

اگر به کسی عشق بورزم

تو می ورزی

هنوز صدای خنده هایت

صدای بازیهایت

در گوش من شیرین است

هنوز موقع دلتنگی

همصحبت شبهایم می شوی

هنوز کسی جای تو را نگرفته

نمی خواهی بزرگ شوی

یا از حیلت بزرگان واهمه داری؟

از تو خواهشی دارم پس

همبازیی پیدا کن

شاید هر دو خسته ایم

شاید تو پر نشاطی و من ...

نمی دانم ، ولی

صدایت را می شنوم

صدایت چه زیباست!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط مهدی   | 

شب شد و چون روی تو مهتاب نیامد

                                           شب شد و این چشم تر و خواب نیامد

هر چه بماندم خبری از تو نیامد

                                                   طاقت دل از غم تو تاب نیامد

در دل شب از روشن روز بگفتم

                                          روز که شد آن لحظه ی ناب نیامد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58  توسط مهدی   | 

 

هر کس در زندگیش یک روز دارد که براش خاطر انگیزه و با همه روزهای دیگر فرق دارد یک روز خوب که مخصوص تو است و همه در این روز قدر تو را بیشتر می دانند و محبت دارند

امروز یعنی 10 اردیبهشت روز متفاوت من است . هر که می دونه تبریک بگه خوشحال میشم هر کی هم .

 

 

 

" دوستت دارم " را

من دلاویز ترین شعر جهان یافتم

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی

هدیه به خلق

که بری خانه دشمن!

که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس

به پراکندن اوست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط مهدی   | 

 

هر چهار سوی این زمین بی انتهاست

به هر طرف که نگری

 تنگ تر از حدقه چشم

نزدیکی تو با خداست

اینجا کویر دل ماست

خاک زمین آینه ی سقف سماء ست

در انتهای دور دست این کویر

گویی زمین و آسمان در خلوت یکدیگرند

 

باید گذر کرد و نماند

همچون نسیم این دیار

یا که بمانی عین خار

تنها در این برزخ خشک

این خارهای سالیان

بی قطره ای آب روان

لب بسته و شکر کنان

در حیرتم از کار خود و دگران

راز کویر گرچه طلاست

دانستنش چون خاک آن داغ و بلاست

 

اینجا شبیه یک گون

باید بسی یکجا نشست و خار شد

در این کویر بی یار شد

تنها نظر به آسمان نمود

تا بشنوی راز سکوت این کویر



 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:16  توسط مهدی   | 

 

شاید تو مثل من باشی

شاید تو یک نفر باشی

شاید آن روز که زیر درخت حیاط نشستی

دفتر خاطرات را گشودی و نوشتی

شاید آن روز به انتظار کسی بودی

که نوشتی تنهام

کسی آن سو تر می گفت من اینجام

 

شاید این نزدیکی ها دلها همه نزدیک باشند

شاید پشت همین دیوار تو باشی

می نویسم...

شاید ترنم احساس نوشته هایم

در هوا عطرآگین شود

شاید همین پرنده ی نشسته بر درخت

روزی کنار تو نشسته بود

و این آواز او خبریست از تو

شاید باد بوی عشق مرا

سوی تو آورده باشد

و تو عاشقانه از کسی می نویسی

که چون من هرگز ندیده ای

شاید...

من به این شاید امیدوارم

پس می نویسم بیا

تا شاید بیایی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:20  توسط مهدی   | 

شعری برای  باران

 

حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست

من پرستوی خزان دیده و خاموش توام

 

دیگرهر روز به امید نگاهی سر هر بام

می نشینم به سکوت و غصه و آه و گداز

 

مُردم از بس که شنیدم غصه های این و آن

گویی هیچکس نفروشد عشق خود به دگران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:25  توسط مهدی   | 

 

یه روزی یه وقتی یه جایی

چه خوشحال نشستم بیایی

چه حرفها چه قولها بگفتی

چطور شد دلم را گذاشتی

یه تنها یه بی کس منم من

یه رفته سلامت تویی تو

نگفتی خودت را خدایا

دلش را شکستم من آیا

تو اشکی که رفتی زچشمم

من آنم که رفتم زیادت

هنوزم دوباره نویسم

خدایا بیاید به پیشم

یه مغلوب عاشق شدم من

یه لحظه چه بی کس شدم من

همانا بگویم بدانی

بدارم منم نیز خدایی

چه دوستان که دارم به خوبی

یه یار وفادار بدارم یه روزی

ولی باز بگوید دلم نیز

که ای کاش تو بودی همان نیز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:21  توسط مهدی   | 

 

برگی از شاخه فتاد

قلب او می زد هنوز

آخرین لحظات عمر

یاد ایامی که بود

کوچک و سبز کبود

برفراز یک درخت

پرنشاط و خوشبخت

چرخشی کرد در هوا

با سقوط از ارتفاع

اولین پرواز او

آخرین لذت اوست

آمد و پایین نشست

پای کودکی

قلب او را هم شکست

چون هزاران دگر

قلبهای کاغذی

من نمی دانم که برگ

راضی است از سرنوشت

یا که او هم همچو ما

نقشی از فرش خداست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:50  توسط مهدی   | 

 

تازگی ها  یه حس خوب تو دلمه

    تازگی ها رنگ سفید پیرهنمه

        تازگی ها با هرکی برخورد می کنم

یه جور خوبی گلمه

دلم می خواد پر بکشم به آسمون

از اون بالا داد بزنم پیشم بمون

 

تازگی ها هوای ما ابری شده

رنگین کمون آسمون

 هفت رنگ دلنشین شده

نمی دونم چه حسّیه؟

بعضی ها میگن که همون

عاشقیه!

پنجره ها که بسته بود

عاشقی از کجا اومد؟

تو دل من یهو نشست

 

تازگی ها من شنیدم

رویش عشق یه ثانیه است

نگاه کنی نطفه عشق یه جونه است

تازگی ها عاشقیم رو جشن می گیرم

شمع میذارم فوت می کنم

جشن تولد می گیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:14  توسط مهدی   | 

 

بسان شبنم صبح و سحرگه پاک رفتی

                                               نماندی تا ببینی در فراقت دل شکستی

 

به برگ گل که شبنم روی آن یکدم نشیند

                                             وفادارم به آن عهدی که بستی و شکستی

 

مرا عشقی بود پر سوز و پرنگ و دمادم

                                              بسوزاندم همه د رپای تو وقتی که رفتی

 

نصیبی کن به این دریای غم یک قطره امید

                                                به آن قطره برویانم بسی گلهای مستی

 

منم گلبرگ عاشق ناز روی دل پرستت

                                             ندانستم که تو با هر که هستی می پرستی

 

الا ای شبنم صبحم دمی گفتی و رفتی

                                         نماندی عاشق و درپیش من یک روز هستی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط مهدی   | 

 

تو دلم مونده يه رويا

مي شنوي تو ای  تو دريا

 

روزهاي پر از تمنا

انتظار قد يه دنيا

 

هركسي مي رسه به ما

ميشه انگار يه ثريا

 

وعده های سر خرمن

قولهای آبكی  با  من

 

هميشه سومي هم هست

من و تو ديگري هم هست

 

تو دلم مونده يه رويا

من بشم ساحل تو دريا

 

عاشقی اين همه زيبا

چرا امروز چرا فردا

 

دل بزن به آب دريا

همه چيز شده مهيا

 

عاشقی كه فكر نداره

دل عاشق بی قراره

 

بی قرار يه وصاله

عاشقی و فكر محاله

 

انكه هر روز تو رو ديده

كجا و من نديده

 

من شدم عاشق زارت

او منتظر آخر كارت

 

تو دلم مونده يه رويا

دیدن تو ای  تو دریا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:12  توسط مهدی   | 

 

زندگی یعنی شنیدن

گفتگو و با تو بودن

سر به سر نفس کشیدن

لحظه ی ناب شکفتن

غنچه ی عشق و نچیدن

زندگی همچین و همچین

اندک اندک و پاورچین

دست ما بسته به دستش

گاهی بالا گاهی پایین

با یک کم شعر و نوازش

با یک کم لبخند و سازش

زندگی شیرین بسازیم

قدر این دم را بدانیم

فرصت رفتن زیاد است

اندکی عاشق بمانیم

زندگی راز نگفته است

سکوت و لبهای بسته است

روی این زمین خاکی

گلها هم زندگی دارند

دل پر سوز رخ زیبا و بسی عاطفه دارند

قدر اول را بدانی

حالا که آخر رسیدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:50  توسط مهدی   | 

 

خوابهای رنگی

التهاب دلتنگی

بودن و نماندنها

خوب و بد شدنها

قسمت و کار خدا

قصه بی انتها

تا کجا و تا کجا

تا به کی باید کشید

تا به یک مقصد رسید

این همه تقصیر ماست؟

جرم ما جز عاشقیست؟

عاشقی هم از خداست

اول و آخر خداست

سهم ما درد و نگاهست

غیر از آن هم گذراست

او نمی خواهد که ما

عشق خود دو جا کنیم

ای خدای مهربان

جملگی یاد توایم

آن همه عشق و طلب

در حقیقت مال توست

هم تو عاشق هم تو معشوق

هر دو را کردی پدید

اندکی از عشق خود را وام ده

تا وصال آید و غمها پر کشد

جام عشقت را خدایا هر زمان

عاشقان سر می کشند

تا به معشوقی رسند

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:0  توسط مهدی   | 

 

اندکی نزدم نشین و بشنوم

اندکی رویم ببین و بنگرم

 

اندکی دستم بگیر که خسته ام

این بلای عشق را خود خواسته ام

 

از ملال کردم فرار تا مآمنی

پیش تو یابم و گیرم دامنی

 

شکر ایزد راضیم از مست تو

گل و خارم اندکی از دست تو

 

ای عزیز و مهربان و جان من

اندکی مراعاتی بکن با عشق من

 

این همه شعر و غزل تقدیم توست

عین عشق تا قاف آن تقدیم توست

 

اندکی عاشق این عاشق بشو

در هوای عشق او شعری بگو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:42  توسط مهدی   | 

 

اين ارديبهشت که می گويند کجاست

اين ماه مهلت و فصل و وصال کجاست

ارديبهشت بی خبر چه داند در اين جدال

او همه کاره است ما گوش به راه

ای ماه ميلاد ما شتاب کن

آن وعده های ساليان را بر آب کن

اين صورت زوال را تو پاک کن

نقش دلم را به جايش نهاد کن

ای ارديبهشت بهاری عزيز می دارمت

اين بار دگر محال است از دست دادنت

آنکه بر آستان عشق سر  ما را نهاد

اين ارديبهشت را هم سلامت برد

اين هم بگذرد در ره عشق

فدای روی تو هزاران ارديبهشت دگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:45  توسط مهدی   | 

 

ای غنچه ی ناز دلم تازه گلی

از لحظه شکفتنت عشق منی

 

ای روی تو رنگ خدا، ماه طلا

ای یاد تو زنگ خدا ،جان  دلی

 

از بس به تو خیره شدم اشک ترم

در پیش من پاک تر از اشک تری

 

در ساحل عشق تو من موج وفا

هر لحظه ام تازه کند روح و تنی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:47  توسط مهدی   | 


قطار عشق در حرکت است
مسافرانی سوار می شوند
کسانی پیاده می شوند
ایستگاه ها یک به یک سلام می دهند
گویی همه فهمیده اند
این قطار عشق است
من اولین نیستم
یکی از هزارانم
بی تکرار و بی اراده
در پی کششی می روم
انعکاس خواستنم این است
آینده همین لحظه است
لحظه ی تجسم با تو بودن

قطار عشق برو
باآخرین توان برو
مقصد نزدیک است
دیر زمانی نیست
که من تو را می کشم
هیچ چیز دگر نیست
فقط تو، فقط من، فقط عشق
همه چیز هست در این سه
انگار من هم نیستم
فقط تو و فقط عشق به تو
ترا عاشق هستم
مرا معنی کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:18  توسط مهدی   | 

 

من قالبها را شکسته ام

من از گل ها آموخته ام

که همه در قالب خود زیبایند

زیبایی مرزها را می شکند

هوای تازه بهار را نمی توان در شیشه کرد

آن لحظه که شعر می رسد

من از تن بیرون می روم

چگونه می توان مرغ پریده را در قفس کرد

چگونه می توان انتظار آواز از او داشت

من نمی توانم

شاید صیادانی باشند اینچنین

شعر شکار کنند

من شکار شعرم

با او پرواز می کنم

هر جا نشست می نشینم

هر هنگام که آمد مبارک قدمیست

 

ای شعر

آنچه تو بینی من روایت کنم

هر جامه ای بخواهی بپوشانم

آیا کسی هست؟

آیا کسی طاقت دارد؟

تا شعر عریانی بخوانم

مانند نگاه عاجزانه ی کودکی در پشت شیشه

مانند آواز پرنده ای جفت مرده

و مانند هزاران بی مانند

من نمی توانم ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:28  توسط مهدی   | 

 

سالها به دنبال تو می گشتم

نشانت را به هر رسیده ای گفتم

 

در آینه چشمان کسی خود را دیدم

تو را یافتم و چشم از همه بستم

 

ای شبیه ترین من به من

تو آینه ای یا من عاشق هستم

 

هر چه هست خوش دمیست

با من بمان که با تو مستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:5  توسط مهدی   | 

دو مهاجر پرستو

قبل شروع سالی

در کوچ دسته جمعی

ناگه به هم رسیدند

نگاه مهربانی اول به دومی کرد

نزدم بمان پرستو

تا از سفر بگوییم

آواز خنده ای داد

 آن دیگری به اول

یعنی منم رضایم

 تا بال و پر بگیریم

دست قضا چه پنهان

آن خنده و نگاه ها

در دل هر دو افتاد

آغاز عشقی نهان

در ره یک سرانجام

اینک شما بگویید

آخر این ماجرا؟

عشق با شما چگونه است؟

در هر کسی یک گونه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:3  توسط مهدی   | 

 

شعری نمانده در خیال

احساس آغازش تو باش

نقشی نمانده در دلم

 نقاش دل سپرده باش

شعری نمانده جان من

دست خیالم را بگیر

چیزی نمانده تا قرار

آن حرف آخر را بگو

چیزی نمانده تا قطار

سوت سفر را سر کشد

تو با منی یا با سفر

یک لحظه ای در من نگر

چیزی نمانده تا وصال

یک قدمی هم تا فصال

گر بروی جانم رود

بی من نرو، جان وتنم

شعری نمانده در خیال

حتی برای یک مزار

 

قلبم شکست...

سوت قطار، کوس رحیل

رفتی و رفت...هر آنچه بود

اینک منم مترسکی خشکیده پا

می نگرم با چشم تر به انتها

از پشت سر بادی وزید

بوی تو را در من دمید

دستی چه گرم بر شانه ام

زمزه ای کرد زنده ام

من آمدم بار دگر

یک لحظه ای  بی تو شدم

یک عمر آمد خاطرم

چیزی نمانده تا وصال

این هم وصال این هم وصال

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط مهدی   | 

 

تازه بدیده روی یار، صبر بدار

                                           مردم چشم میخ نگار، صبر بدار

پیشترت صف بتان سر به درند

                                              در به در ناز بهار، صبر بدار

خلعت اخذ قرار،برده ای از بهر یار

                                            پای بریده صد مهار، صبر بدار

آنچه بدیدی ز یار، دم نزم و راز دار

                                             تا نشوی سر به دار، صبر بدار

آتش غم دیده ای خون جگر خورده ای

                                           سرخ شدی همچو نار، صبر بدار

چرخ فلک یوسفت کرده زچشمت جدا

                                          ماتم ایوب را، در نظر آر صبر بدار

تنگ شده قالبت، رنگ شده عالمت؟

                                              نیست همین اصل کار صبر بدار

 

                     نیک بگفتت کتاب، یار مع صابرین

                    یار تو خواهی، دهیم اول کار صبربدار

 

--------------------------------------------------------------------------------

یار مع صابرین = اشاره به آیه ان الله مع الصابرین

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:23  توسط مهدی   | 

 

عید نزدیک است

سفره ای فراهم آوریم

هفت سود سال را هفت سین کنیم

نیک یاران، گرد آن گلچین گنیم

ماه و سالها، یک به یک گره شدند              

بند سبز عمر ما شدند

سبزه را هم در بهار

آب برد، ما در کنار

بعد از آن هم غرق کار

سین ها و سالها هین می روند

دفتری در سینه ی ما می شوند

 

عید نزدیک است

خانه ای جارو کنیم

اندکی خود را به دیگری دهیم

ساغری از نفس پنجره ها سر بکشیم

کود مرده ی کدورت، ته باغچه بریزیم

وقتی از کنار گل رد می شوید

بوی تازه گل می شنوید

به سلامش پاسخی درخور دهید

تا بداند ما چو او

گل تازه داده ایم

 

عید نزدیک است

گوش کنید...

صدای پای بهار از جنوب می آید

کم کم

آهسته آهسته

دست سبز خود را

بر سر ما می کشد

ای صدای عید شنیده ها

بیدار تا...

سرود زنده ی بهار را

 با هم بخوانیم

 

این شعر را در استقبال از بهار سرودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:21  توسط مهدی   | 

 

جاده ای بود بَر ِ ده ، دراز

سرعت سیر در آن تا پرواز

راهی دیگر و بس ناهموار

از سر ده الا جاده کنار

جاده ی نو نظر کرد به راه

این همه چاله تو را هست چرا

پای من در افق و سر به نهایت دارم

کوه و دریا و چمن هم یارم

پس تو را چیست دلیل بودنت

یا چه فرق است تو را نبودنت

راه خاموش بگفتش روزی

که مرا بود دل پر سوزی

جای تو بسی گل به درخت

بلبلان بر سر آن من خوشبخت

گله و کوچ برفت بسیارم

پیر فرسوده ی این دیارم

بازم اما مرا هست امید

وصلت دهکده ای با تو نوید

سینه ی من رخنه ی پاکوبها

پایکوبی می کنی اینک چرا

رونق امروز باد است در گذر

جاده ی تاریخ باشد پر خطر

هر کسی در این جهان نقشی بود

نقش من در این جهان راهی بود

که بنی آدم بر آن راهی بود

نقش من با تو کمی یکسان بود

ای برادر راه بسیار و مقصد یک بود

مقصد راه سفر تا چه بود

ای خوش آن راهی که مقصد او بود

دل زجان و جان زدل پیشتر رود

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط مهدی   | 

 

همصحبت قدیمی

دلتنگتم کجایی

تن به خیال دادم

از دست این تنهایی

نیمکت عصر هر روز

زیر درخت قرار

پر شده از انتظار

 

همصحبت قدیمی

بی تو شدم تماشا

عبور صحنه ونقش

پشت پرده ی حاشا

شرمنده مغرب سرخ

تا لحظه ای به خفا

 

همصحبت قدیمی

حرفهایی که می گفتی

تازه هنوز هم اینجاست

ای کاش تو می ماندی

حرفها همه می رفتند

حالا تنها من اینجا

بی تو بوف تماشا

 

همصحبت قدیمی

دگر به خاطرم نیست

کی بار آخر بودی

شاید هیچوقت نبودی

خیال با تو بودن

خیال ذهن تنها

رویای عصر هر روز

 

همصحبت قدیمی

تو هم شدی خیالم

شاید منم خیالم

خیال فردی دیگر

بر نیمکتی در این شهر

باید روم بیابم

آن یار چشم به راه را

 

همصحبت قدیمی

دست از خیال بردار

تا دست هم بگیریم

چرخ فلک نماند

منتظر من و تو

چرخی بزن در این شهر

تا زندگی بسازیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 19:5  توسط مهدی   | 

 

باز پنجره ای نیمه باز

باز نسیمی روح نواز

باز پرنده بر درخت پیر آواز

باز صدای ناله ی ساز

باز دفتر خاطراتم باز

باز داستان غم ساز

باز تو را دیدم و باز پرواز

باز تو ناز و باز من نیاز

باز سکوت و ابهام و راز

باز شکوه و باز آغاز نماز

باز غم ایام و باز سوز و گداز

باز کوله بار چراها شد جهاز

باز پرچم سرخ عشق به اهتزاز

باز رفتی زبرم بی جواز

باز تو یکه تاز و من بی انباز

باز... بی باز

این بار بی تو می کنم آغاز


انباز= یار و معشوق

این شعر را یک روز بعد از باران کنار پنجره سرودم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:9  توسط مهدی   | 

 

غم چه باشد غمزه و غفلت یار   

                                          مست عشق در قفس و رویت یار

                                       

برق عشق در نظر و بهت جمال 

                                        شوق دیدار نگار و ماتم هجرت یار

 

غم چه باشد فرصت رو به زوال   

                                         طلب رفع ملال و آخرین مهلت یار

 

یوسف اندر ته چاه و پدر صبر و مجال  

                                      حاصل کار که داند در این حکمت یار

 

غم مثال اشک چشم است در غبار   

                                               آب و جارو می کند خدمت یار

 

غم سفیر ره خانه ی عشق       

                                              رحلتش در گرو بیعت یار

 

همره عشق بود بی همراه     

                                         شرم غم باد همرهی حضرت یار

              

                ای که در خانه ی دل غم داری

 

                    کن برون عشق از دلت یا بطلب وصلت یار

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط مهدی   | 

 

تو را من دوست می دارم خداوندا

در این منزل که می پیچید بوی صد علف گونه

صدای گرم و پای مادرم قصه

سرود فجر مدرسه

 که می خواندیم ای ایران و ای ایران

تو را من باز می خوانم خداوندا

 

بسان تشنه ای بی آب

تمام دشت و صحرا را

به زیر سنگ و بیخ هر گیاه تازه روییده

به دنبال جواب یک پرسش

تو را من باز می پرسم خداوندا

 

سحر نزدیک و ما بیدار

نگاهم در پی هر چنبش پیدای این بالا

هزاران اختر و کوکب در این ظلمت چه می خواهند

منم خواهم هر آنچه آسمان خواهد

تو را من باز می خواهم خداوندا

 

همه یاران آن ایام را

که روزی از سر  بازی

چه جاهایی که پنهان می شدیم از هم

و خود را باز می جستیم  غریبانه

تو را من باز می جویم خداوندا

 

هر آن یاری که ما را می کند یاد

سلامش را بگو جانا شنیدم این جوابش

تو را من دوست می دارم خداوندا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:47  توسط مهدی   | 

در ادامه مطلب من شعر (زندگی) که در قالب مثنوی آن را نوشته بودم ، از نظر قافیه و ردیف توضیح می دهم و با یکی از اشعار مولوی مقایسه می کنم از همین نظر . بخوانید شاید چیز جدیدی یاد بگیرید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط مهدی   | 

 

زندگی در گذر ثانیه هاست            

 

سایه ثانیه ها خاطره هاست

زندگی همان یک ثانیه است

 

نقد این ثانیه بیش از ثانی است

غم به دست باد ده این ثانیه           

 

باده ی شعری بزن تا قافیه

همنشین گل شو و کمتر مباش        

 

عندلیب عشق را منظر تو باش

بخششی کن، رنج را دربند کن         

 

دل نبند بر فانی و گذشت کن

جامعه نومید و یأس بر تن مکن        

 

در هوای بوی یاس دل زنده کن

حال و روزت نیست جز احساس تو    

 

پیش رویت نیست جز افکار تو

طبل شادی را بکوب تا خوش شوی   

 

دست بر کاری بزن  گرمش شوی

گرم نان و گرم عشق و بندگی           

 

گرم گرم خوش بگذرد این زندگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:52  توسط مهدی   | 

 

هان ای عشق خوبان از چه گویم که بتابی

                                              دلم تنگ است و امیدم به آهی

 

یار رفت و عشق رفت و فصل وصال رفت

                                من ماندم و غم ماند و لحظه های بی تابی

 

زچه رویم ننمودی حال ایام جدایی

                                    زهمان دم که ببستی تار و پود آشنایی

 

اینک این غم به چه حالی به که گویم

                                     اگر این بار که رفتی، دگرم باز نیایی

 

نشدم زر، مس خود هم زبرم رفت

                                             تو کجایی کی بود این کیمیایی

 

نوبت ما هم در این قسمت به سر شد

                                      بی صدای آشنایی با نگاه بی وفایی

 

گفته بودی که برفتی به صلاحی

                                       بروم من به هوایی اگرم باز بیایی

 

صلاح عاشقان آن عشق غم سوز است

                              نبودی عاشقم آن دم که می گفتی صلاحی

 

                 در این حال خزانم  حال تو را ندانم

               یا تو عشقم نبودی یا عشق، تو بی بهایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:12  توسط مهدی   | 

به یاد همه دوستانی که روزهای آخر مدرسه اشان را سپری می کنند

 

زنگ آخر به صدا درآمد

به بلندی چهارسال آموختن

سوی خانه بی بهانه

ناگهان خالی شدم از شوق خانه

آخر امروز روزمان روز دگر بود

آخرین روز هم به سر بود

آخرین روز مدرسه

درکنار در ایستاده با هم

یک نگاهی به سر در یک نگاهی به گذشته

خاطرات و شیطنت ها

روز باران روز برفی روز امتحان آخر

زنگ ورزش زنگ پرسش

با تو خنده با تو گریه

بی تو حالا به چه شوقی بروم دگر به خانه

 

راه آشنای خانه ، در کنار هم در این دم

بچه ها این هم گذشت...

عمر ما هم بگذرد

عرصه ای دیگر به پشت سر نهیم

من چقدر دلتنگتانم بچه ها

اشکم الان بر دو گونه است بچه ها

این نگاه ها را ببین ،هرکدام کوس جدایی می زند

من چقدر دلتنگتم ای مدرسه

ما فراری صبح خسته

روز آخر پای بسته

ای دل من دل بکن از مدرسه

رسم روز آخرها همینه

من هم اینجا با شماها عهد دیدار دوباره می نویسم

وعده ما ثبت نام بعدی

هرکسی هم که نیامد یا که سرنوشت جداش کرد

توی باغچه ی دلهامون

به جای او یک گل یاد می کاریم

خداحافظ بچه ها

او نگهدار شما....

 

حالا سالها که گذشته

جمع شدیم به دور باغچه

باغچه ای پر از گلهای تازه

ما دوباره با همیم

گلهای باغچه این بوم و بریم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:26  توسط مهدی   | 

یاد یارانم بخیر

یاد یار مدرسه

یاد دوستان هم بخیر

یاد شبها ما شماها

قصه گویی روی تخت و آسمانها

اختر و پروین و کوکب

بوی شب بو بوی میخک

یاد رود و یاد روستا

یادگاری بر دل ما

 یاد یاران یاد بود و می رود

نقد حالت را بگو کی می خرد

حال در حلقه عشاقم دگر

بوستان دوستانم را نگر

دوستانی همه خندان چون عسل

هر یکی جامی پر از شعر و مثل

من چه گویم بیش از این ای دوستان

دستتان را می فشارم والسلام

یک کلام باشید در شعر وکلام

آن کلام عشق است این ختم کلام

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:55  توسط مهدی   |