تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

رساله ای در عشق

امشب آیا عشق می بیند مرا

می شوم با یاد او از خود جدا


امشب آیا این قلم خوش می رود

می نویسد حس زیبای مرا


امشب آیا دشت پاییز دلم

از بهار عشق می گیر صفا


تا شوم مشغول گلدان و گلی

پر کند در خاطرم یاد تو را


کاش می خواندی مرا، می دیدی دلم

تا که جان گردد برای تو فدا


سوی من از جانبت آید صدا

می دهی هردم به قلبم این ندا


هی مگو آیا؟ چرا؟هرگز!چه وقت؟

هین مشو هم ناله با فریادها


دلخوش و آرام باش و پرثمر

تا شوی آزاد و مسرور و رها

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:20  توسط مهدی   | 

   سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

  که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

   تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما

   شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

  رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز

  به جز من و تو و عشق ، تکراریست

  مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی

  کمال عشق ، جنون است  و  دیگر آزاری

  مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

  ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاریست

  من منتظرم...

   می دانم به سوی من باز خواهی گشت

  این هجر برایم آسان نیست ولی

  گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر

  آری شود، لیک به خون جگر شود

  می دانم جسمت اندکی دیرتر خواهد آمد ولی

  قلب و روحت همواره با من و

    با عشق ابدی و جاودانش است

  که در آن خاطرات  و خوشیهای عشقمان

   با هر ضربان قلبمان به حرکت در می آید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:2  توسط مهدی   | 

 

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است ، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.

عشق و احساس شدید دوست داشتن می‌تواند بسیار متنوع باشد و می‌تواند علایق بسیاری را شامل شود.

در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی می‌تواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌بخشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آن را دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم می‌کند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمه‌ای از احساسات و میل جنسی است،

رابرت اشتنبرگ روانشناس معروف ، مدل مثلثی عشق را مطرح کرد و عشق را شامل سه عنصر دانست: صمیمیت، تعهد و شهوت. افراد در مرحله صمیمیت رازها و جزئیات زندگی شخصی خود را برای یکدیگر بازگو می‌کنند. صمیمیت معمولا در دوستی یا عشق رومانتیک بروز می‌کند. تعهد انتظار تداوم رابطه عاشقانه تا ابد است. شهوت یا رابطه جنسی سومین قالب عشق است که مهمترین پارامتر محسوب می‌شود.

 

 

بر اساس شواهد علم اعصاب درهنگامی که فرد عشق خود را بروز می‌دهد، تعدادی عنصر شیمیایی در مغز فرد فعال می‌شوند. این مواد شیمیایی عبارتند از : تستسترون ، اوستروژن ، دوپامین ، نورفینفرین ، سروتونین ، اوکنسیتوسین و وازوپرسین . درهنگام برقراری رابطه جنسی یا احساسات شهوانی میزان تستسترون و اوستروژن در مغز افزایش پیدا می‌کند. معمولا دوپامین، نورفینفرین و سروتونین در مرحله جذب نظر فرد مقابل حضور پررنگ تری دارند. به نظر می‌رسد اوکسی توسین و وازوپرسین به روابط پردوام و قوی ارتباط دارند. در دسامبر ۲۰۰۵، دانشمندان ایتالیایی در دانشگاه پاویا متوجه شدند که وقتی فرد برای اولین بار عاشق می‌شود، میزان مولکولی که به عنوان NGF عامل رشد عصب شناخته می‌شود افزایش می‌یابد اما پس از یکسال ارتباط بین طرفین مقدار این مولکول به حالت اول بر می‌گردد. «سطح NGF در افرادی که عاشق بودند بسیار بیشتر بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:42  توسط مهدی   | 

 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب          با قلبی پاره پاره با سینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست      مرغم درون آتش و ماهی برون آب

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:6  توسط مهدی   | 

 

بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،

كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند

بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد

به آشيانه ي خونين دوباره برگردند

 

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت

كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛

پيام روشن باران،

زبام نيلي شب،

كه رهگذر نسيمش به هر كرانه برد.

 

ز خشك سال چه ترسي!

ـ كه سد بستي بستند:

نه در برابر آب،

كه در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور .....

 

در اين زمانه ي عسرت،

به شاعران زمان برگ رخصتي دادند

كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله

سرودها بسرايند ژرف تر از خواب

زلال تر از آب.

تو خامشي، كه بخواند؟

تو مي روي، كه بماند؟

كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟

از اين گريوه به دور،

در آن كرانه، ببين:

بهار آمده،

از سيم خادار، گذشته.

حريق شعله ي گوگردی بنفشه چه زيباست!

 

هزار آينه جاري ست.

هزار آينه اينك، به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.

زمين تهي ست ز زندان،

همين تويي تنها

كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.

بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:

"حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو داني"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 22:50  توسط مهدی   | 

دیروز ندایی به زمین افتاد و ندایی به آسمان برخاست، ندای آزادگی و ندای حق اولیه

ندایی که به گوش همه آزادگان جهان رسید. او چنین کرد و غالب ما جرات نوشتن مطلبی به یاد او را نداریم. خون این دختر، زورگویان و متحجرین را به زیر می کشاند مگر اینکه خدایی نباشد، مگر اینکه آزادگی در قلب ایرانیان فسرده باشد. اگر چنین نشد، بدانید که ما مرده ایم در حالی که او زنده است.

بلندترین فریاد، سکوت است. برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:5  توسط مهدی   | 

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود

 ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

 پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی

 ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای

 ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

 باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو

پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده

 ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

 بس کن خروش و همهمه  / در خاک و خون مکش همه

کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود

نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا

دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

 نژند=اندوهگین و غمناک

سیمین بهبهانی -۲۵ خرداد ۸۸

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:55  توسط مهدی   | 


روزی که مرا بر گل رویت نظــــــر افتاد
احساس نمودم که دلم در خطر افتاد

 تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت
زیبایی گلهای بهار از نــــظر افـــــتاد

 می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم
کز برق نگاه تو به جانــــم شــــرر افتاد

 گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن
دل خون شد و از پرده چشمم بدر افتاد

 هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید
مخمور نگــاه تــــو شــــد و بی خــــبر افتاد

 گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن
امروز اگر پیش تو بی سیم و زر افتاد

 خسرو به هوای لب شیرین تو بر خاست
برخاست ولی مثل مگس در شـکر افتاد


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:20  توسط مهدی   | 

هنوزم در پي اونم که مي شه عاشقش باشم

مثل درياي من باشه ، منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم که عمري مرحمم باشه

شريک خنده و شادي رفیق ماتمم باشه

خدايا عشق من پاکه اگر چه عشقي از خاکه

منم اون عاشق خاکي که از عشق تو دلچاکه

ميگن جوينده يابندست ، ولي پاهاي من خسته است

من حتي با همين پاها مي رم تا حدي که جا هست

هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونه ام با اون دستاي پرمهرش

کنه پاک و بگه جونم بگه جونم نکن گريه

منم اينجام بزار دستاتو تو دستام

تو احساس منو مي خواي

منم اي گل تو رو مي خوام

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 18:38  توسط مهدی   | 

 

خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه
و غروبي كه در ان
نقش ديوانگی يك عاشق
بر سر ديواری پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكمانی ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن

گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:29  توسط مهدی   | 

 

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:39  توسط مهدی   | 

 


کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش مثل آب، مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم

 کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
 از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امین هم از آنجا بگذرد
 حرفهای قلبمان را بشنود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:27  توسط مهدی   | 

امروز یعنی نه مهر سالروز نوشتن اولین پستم بود. و به نوعی روز تولد اکسیر عشق

سلام می کنم به همه دوستانی که در این یکسال با آنها رشد کردم . و با شعرشان بالنده شدم. همه شما ها برای من عزیزید. همه شما ها که لینکتان در این وبلاگ هست و هر چه پایین تر هستید قدیمی تر هستید.

این گل تقدیم به همه شما خوبان

چند دوست نازنین هم هستند که وبلاگ ندارند ولی همیشه لطف دارند.  دست همتون رو به گرمی می فشارم .هر چه نوشتم برای شما بود.برای بعضی ها شعر گفتم که ارزششون بیشتر از شعر من بود . بعضی ها هم برای من شعر گفتن . خیلی ممنوم . من این همه نیستم

به هرحال در این وبلاگ با عشق سعدی و حافظ شروع کردم و به احساس خوب و موفقیت و تفکر فازی رسیدم. همه جا را به دنبال معنی عشق و حقیقت سرک کشیدم.همه کلمات عشق سرخ رنگ بودند چون شقایق . هنوز هم در راهم و نیاز به یاری شما دارم و یاری خداوند .ان شا الله سال دیگه همین موقع معنی عشق را بهتر درک کرده باشم و باشیم و در این یکسال بیشتر درباره آن بنویسم.

عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز -- زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

عید فطر را هم تبریک می گویم

دل همتون شاد. دوستتون دارم و با شما ها زنده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:27  توسط مهدی   | 


      بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
      مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد

      تو كه رفتي همۀ ثانيه ها سايه شدند
      سايه در سایۀ آن ثانيه ها خواهم مرد

      رنگ رويا به تن پنجره ها پاشيدي
      در نهان شبح پنجره ها خواهم مرد

      شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند
      موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

      برگها کشتۀ دستان خزاني بيرحم
      چون مترسک به سر مزرعه ها خواهم مرد

      گم شدم در قدم دوري چشمان بهار
      بي تو يک شب به تن فاصله ها خواهم مرد
...!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:3  توسط مهدی   | 

پیاده آمدم با تو

 تمام ثانیه ها را پیاده آمدم با تو
وتو نگاه نکردی
چه قدر دلم هوای لحظه ی طوفانی نگاهت را داشت
تو از کدام دقیقه ی حرفم دلت گرفته بود؟
نگاه نکردی
دوباره یاد روزهای قدیم افتادم
چه قدر سرم برای دردسر آن روزها درد می کرد
بدون چتر آمده بودم
شبی که آسمان بی درنگ می بارید
بدون عینک دودی در آن دقیقه ی روشن
کنار دلشوره ی آفتاب راه می رفتم
و آن حرارت نایاب عاشقانه گونه های مرا می سوزاند
چه ساده بودم و کوچک
چرا نمی دانستم
نمی شود هوای چشمهای تورا
پیش بینی کرد ؟

                                                                      شعر از     نسترن خیلی ممنون

                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:10  توسط مهدی   | 

    

  ای ساربان غمگين مباش خوش روزگاری مي رسد
                  يا عمر غم سر مي رسد يا غمگساری مي رسد
                                 ای ساربان آهسته ران  قدری تحمل بيشتر
                                              اين كشتی طوفان زده آخر كناری می رسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:7  توسط مهدی  

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش 

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش (حافظ)

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز 

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست (حافظ)

ای مرغ به دام دل گرفتار 

 بازآی که وقت آشیانست (سعدی)

بازآی کز اشتیاق رویت 

بگرفت ز خویشتن ملالم (سعدی)

بازآی که در دیده بماندست خیالت

بنشین که به خاطر بگرفتست نشانت (سعدی)

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:42  توسط مهدی   | 

 

 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

      وز بستر عافیت برون خواهم خفت

          باور نکنی خیال خود را بفرست

   تا در نگرد که بی​تو چون خواهم خفت

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:45  توسط مهدی   | 

تمام قصه همين بود
و مي گفتم
حكايت من و تو ؟
هيچ كس نمي خواند
چه بر من و توگذشته است ؟
كس نمي داند
چرا ؟
كه اين سكوت سكوت
من و تو بي ترديد
حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت
و خواهش من و تو نيم گامي از تب تن نيز دورتر نگذشت
كه در حصار تمناي تن فرومانديم
و در كوير نفس سوز من فرومانديم
نه از حصار تن خويشتن برون گامي
نه بر گسستن اين پاي بندها دستي
هميشه مي گفتم
من و
سكوت ؟
محال است
سكوت عين زوال است
سكوت يعني مرگ
سكوت نفس رضايت
عين قبول است
سكوت كه در زمينه اشراق اتصال به حق
در اين زمانه نزول است
سكوت يعني مرگ
كجايي اي انسان ؟
عصاره عصيان
چگونه مسخ شدي
با سكوت خو كردي
تو اي فريده
هر آفريده
بر تو چه رفت ؟
كز آفريده خود
از خداي بي همتا
به لابه مرگ مفاجاه آرزو كردي ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:25  توسط مهدی   | 

 

قاصدک!
هان، چه خبر آوردی؟

ازکجا؟
وز که خبر آوردی؟
انتظارخبری نیست مرا!

نه ز یاری، نه دیاری؛
باری، برو آنجا که بود: چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:31  توسط مهدی   | 

باورتان نمی شوید اگر بگوییم تا هر قدر دلتان بخواهد می توانید در این دنیا بمانید به شرط آنکه زندگی پرنشاطی داشته باشید .

تا زمانی که آرزو دارید و برای آن وقت می گذارید نیروی حیات در شما جاودانه می ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط مهدی   | 

 

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میمهانی گل های باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچون کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

- نثار من میکرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

ودر جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی..........

- دگر کافی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط مهدی   | 

 

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد

                                 دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد


دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد

                                  دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد

نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق

                                  هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
 

تو اشتباه نكردي گناه آدم بود

                                   اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد

من آشناي تو بودم ولي ندانستم

                                 غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد

براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است

                                   كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:34  توسط مهدی   | 

 

  • آدمی ساخته ی افکار خویش است، فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است (موریس مترلینگ)
  • آرزو و تمنا نیمی از زندگی است، و بی تفاوتی نیمی از مرگ( جبران خلیل جبران)
  • آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است (آلبرت کامو)
  • آزادی در بی آرزویی است (شمس تبریزی)
  • آنان که زندگی را بستری از گل های سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند (ویلیام آلن وایت)
  • آنجا که طبیعت توقف می کند هنر آغار می شود ( ویل دورانت)
  • آنچه وحشتناک است ارتفاع نیست بلکه افتادن از ارتفاع است ( نیچه)
  • آنکه پرنده نیست ، نباید بر پرتگاه آشیان سازد (نیچه)
  • آنکه درباره ی همه چیز می اندیشد درباره ی هیچ چیز تصمیم نمی گیرد ( چینی)
  • آن هایی که نمی شناسیم و خبرهایی که نمی دانیم به مراتب بیش تر است از آن هایی که می شناسیم و می دانیم ( امام علی (ع))
  • آینده ی تو همان است که در ذهن می پرورانی پس آینده ات را زیبا نقاشی کن
  • ارزش یک شخص را می توان از روی چیزهایی که او را عصبانی می سازد به دست اورد (اولف پترس)
  • از کلمات مانند پول استفاده کن (آفریقایی)
  • اشخاصی که هرگز وقت ندارند ، آنهایی هستند که کمتر کار می کنند( شو پنهاور)
  • ای برادر تو همان اندیشه ای مابقی استخوان و ریشه ای (مولوی)
  • اطلاع از هر مطلبی در موقع خود منفعتی دارد (حسینعلی خان امیر نظام )
  • افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند ( محمد حجازی)
  • اقبال فاحشه ای است خانه به دوش و در به در (ناپلئون)
  • اگر اعتقاد به خدا مشکل باشد ، انکارش دشوارتر است ( تنس)

و نهایتاً

·         اگر به شما عشق ورزیده می شود، عشق بورزید و شایسته این عشق باشید ( بنجامین فرانکلین)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط مهدی   | 

 

این پست را به مناسبت خجستگی و مبارکی به هم رسیدن و عقد دو عزیز به ازدواج اختصاص می دهم ،ازدواجی که با عشق شروع می شود و موضوع این وبلاگ هم چیزی جز عشق نیست . این هدیه من به این دو است .

نخست به فرانک و مسیح تبریک می گویم و خوشحالم که یکی از دوستان با عشق به ازدواج رسید امیدوارم که بقیه هم اینچنین بشوند.

 

ازدواج هندوانه ای سر بسته نیست که آنا از سر کوچه خریده شود بلکه ماهها آشنایی و تحقیق باعث شناخت و عشق می شود و نهایتا منجر به ازدواج می شود .ازدواج با عشق شروع می شود و اگر این عشق همیشه باقی بماند هیچ وقت این هندوانه شیرینی خود را از دست نمی دهد .اگر احساس خوبی داری از عقد و ازدواج در درسترین مسیر قرار داری و همیشه این احساس خوب را داشته باش .

به ادامه مطلب توجه کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 13:2  توسط مهدی   | 

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یکجا ، بیقرارم


سفر یعنی منو گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن


هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی،حصار بی حصارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط مهدی   | 

لیل و نهار من تویی

ایل و تبار من تویی

 

             شعر منی شور منی

              قافیه دار من تویی

 

                         بی تو شوم ، فنا شوم

                          دار و ندار من تویی

 

                                   چون برسد خزان دل

                                    تازه بهار من تویی

 

                                             چون نفسی برای من

                                             صبر و قرار من  تویی

 

وقت نوشتن قلم

نقش و نگار من تویی

 

            شهر و دیار من تویی

            شعر مزار من تویی

 

                   وقت سفر که می شود

                    دلهره دار من تویی

 

                            فصل گلی ،بهارمی

                             ناجی انتظارمی

 

                                    خوش نفس و فرشته ای

                                     باعث اعتبارمی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:41  توسط مهدی   | 

لطفا مطلبی که در ادامه نوشته شده است را بخوانید پشیمان نمی شوید .اگر هم وقت ندارید کپی کنید و سر وقت بخوانید . ...به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:22  توسط مهدی   | 

عشق را از عَشَقه گرفته اند

و عشقه آن گیاهی است که در باغ می روید در بن درخت

اول در زمین سخت بیخ می کند

سپس سر بر می آورد و خود را دور درخت می پیچاند

و همچنان می رود تا همه درخت را فرا گیرد

و چنان به شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند

و هر غذایی که به درخت می رسد را به تاراج می برد

تا آنگاه که درخت خشک شود.

 عشق اگر چه جان را به عالم بقا می رساند ، تن را به عالم فنا بازمی گرداند

زیرا در این دنیا فانی ، هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق را داشته باشد

 

شناخت، محبت می آورد و محبت چون فراوان شود آن را عشق خوانند

معرفت، محبت ، عشق

 عشق هرکسی را به خود راه نمی دهد

و در هر دلی جا نمی کند

اگر کسی را شایسته آن بداند،

حزن و غم را که وکیل در خانه اوست را نخست بفرستد تا خانه را پاک کند

سپس عشق پیرامون خانه دل بگردد و همه چیز را تماشا کند و آنگاه به در آید

 

سودای میان تهی ز سر بیرون کن

از ناز بکاه و به نیاز افزون کن

استاد تو عشق است چو آنجا برسی

او خود به زبان حال گوید که چه کن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:10  توسط مهدی   | 

 

به خارزار جهان گل به دامنم ، با عشق

 

صفای روی تو تقدیم می کنم ، با عشق

 

درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه

 

همیشه گرمم و همواره روشنم با عشق

 

همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد

 

به جان دوست که غمخوار دشمنم ، با عشق

 

به دستِ بسته ام ای مهربان، نگاه نکن

 

که بیستون را از پای درافکنم با عشق

 

دوای درد بشر یک کلام باشد و بس

 

که من برای تو فریاد می زنم ، با عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:9  توسط مهدی   | 

طفل بود در نظر پیر عشق   هرکه نگردد سپر تیر عشق

دل چه بود مخزن اسرار شوق   جان که بود شارح تفسیر عشق

هر که ندارد خبری از سماع   کی شنود زمزمه‌ی زیر عشق

دم بدم از گوشه‌ی میدان جان   می‌شنوم نعره‌ی تکبیر عشق

دایه‌ی فطرت مگر آمیختست    خون من سوخته با شیر عشق

تیغ مکش بر سر مقتول مهر   دام منه بر ره نخجیر عشق

ترک خرد گیر که تدبیرعقل   عین جنونست بتقریر عشق

دست من و سلسله‌ی زلف یار   پای من و حلقه‌ی زنجیر عشق

سالک مجذوب دلم در سلوک   از نظر تربیت پیر عشق

نرگس جادوی تو دیدن بخواب   فتنه بود خاصه بتعبیر عشق

آب زر از چهره‌ی خواجو برفت  از چه ز خاصیت اکسیر عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:28  توسط مهدی   | 

مولوی:

ما مست الستیم به یک جرعه چون منصور     اندیشه و پروای سر دار نداریم

شراب الستی همان باده عشق و معرفت و وجد و مستی حضور در ضیافت معشوق ازل و شهود جمال مطلق است و کلمه الست از آیه زیر در سوره اعراف گرفته شده:

و اذ اخذنا من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی

مضمون آیه:خداوند عالم وحدت جانهای آدمیان را که شرف حضور داشتند در عالم ذر مورد خطاب قرار داد و فرمود آیا من پروردگار شما نیستم همه گفتند بلی ، یادآوری این عهد امت که جان آدمی را از وجد مستی لبریز می کند و ذکر همین عهد اشت که رسالت انبیاء و همه شاعران و هنرمندان حقیقی است و در ادب عرفانی ما مقصود از شراب وصول به همین مقام است چنانکه حافظ فرمود:

خرم دل آنکه همچو حافظ     جامی از می الست گیرد

به ادامه مطلب توجه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:25  توسط مهدی   |