هر که دایم نیست ناپروای
عشق او چه داند قیمت سودای عشقعشق
را جانی بباید بیقرار در میان فتنه سر غوغای عشقجمله چون امروز در خود ماندهاند کس چه داند قیمت فردای
عشقدیدهای کو تا ببیند صد هزار واله و سرگشته در صحرای
عشقبس سر گردنکشان کاندر جهان پست شد چون خاک زیرپای
عشقدر جهان شوریدگان هستند و نیست هر که او شوریده شد شیدای
عشقچون که نیست از
عشق جانت را خبر کی بود هرگز تو را پروای عشقعاشقان
دانند قدر عشق دوست تو چه دانی چون نهای دانای عشقچشم دل آخر زمانی باز کن تا عجایب بینی از دریا
عشقدر نشیب نیستی آرام گیر تا برآرندت به سر بالای
عشقخیز ای عطار و جان ایثار کن زانکه در عالم تویی مولای
عشق+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:8  توسط مهدی

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم-