تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

رساله ای در عشق

سلام

برای همه شماها آرزوی پاییز خیلی خوب و کمی سرد را دارم در کنار بخاری ها خونه هاتون. کتاب های

خوب بخونید .چایی گرم بخورید از زندگی لذت ببرید. شاید یک ترانه زیبا هم گوش بدهید. شاید مشکلات زیادی دور و برتون می بیند، اما چیزهای خوب هم حتما هست. خوبهاش رو اول ببینید. به دیگران کمک کنید. اگر در روز به یک نفر یک سلام خوب کنید تا شب همون براتون بسه و حال اونم خوب میشه

خبرهای خوب و روزهای خوبتر در پیش دارید.  زندگی رو سخت نگیرید چون ازش زنده بیرون نمیاید.

هر چی خوشحالتون میکنه برید سراغش. اگر هیچی ندارید برید در حیاط قدم بزیند.

خود لعنتیتون رو زیاد جدی نگیرید. عشق خدا باشید با اندیشه های خوب.

یکم لبخند لطفا

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:48  توسط مهدی   | 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:45  توسط مهدی  

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.

داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد
.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا می رفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد
..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد. داشت فكر می كرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است
.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند
:
“خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده
.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم
.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی
.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر


برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند
.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت
!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟

هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید
.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است
.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست
.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:48  توسط مهدی   | 

 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  داستان من

یک شب بیا و ضامن   من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

-------------------------------------------------

شعر از: مرضیه فرمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:53  توسط مهدی   | 

امروز ۹ مهر ماه ،دومین سالروز اکسیر عشق است. دو سال از وقتی که اون را برای نوشتن درباره عشق و برای عشق ساختم گذشت. ۷۳۰ روز پر از فراز و نشیب با شما دوستان. این تعداد روز برای نوشتن از عشق  کم است. چون سالهاست از عشق نوشته شده و هنوز هم می نویسند و کسی هنوز احساسش را هنگام عاشق بودن درست نتوانسته بیان کند. شاید عشق یعنی من نباشم تا تو باشی

یا من می گذرم از منیت خودم تا تو بهتر باشی .انچه در عشق مهم است معشوق است. اگر چنین دیدگاهی بین دو نفر باشد، زندگی پر از از خودگذشتگی و شادی می شود.

از همه دوستانی که تولد اکسیر عشق را تبریک میگویند سپاسگزارم.

از تو هم ممنونم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:1  توسط مهدی   | 

خری درست در وسط دو کپه یونجه ی دقیقا مساوی قرار داشت. این خر از شدت گرسنگی به حالت مرگ افتاد، زیرا نتوانست تصمیم بگیرد خود را به کدام کپه یونجه برساند. فلاسفه درباره اراده آزاد چنین قضیه ای را به کار می برند. در مقوله تصمیم گیری، نکته ی مربوط به قضیه حمار، نکته ی مهمی است. هنگامی که تمامی راه حل ها به یکسان جالب باشند باید آسان ترین تصمیم را گرفت. زیرا هر انتخابی انجام گیرد، مقبول است. یعنی فقط کافیست که با سکه شیر یا خط انداخته شود. پس چرا چنین تصمیماتی این همه مشکلند؟ 

 مانند دختری که می کوشد تصمیم بگیرد کدام یک از دو مرد مجرد با شرایط مساوی،  شایسته ازدواج با او هستند؟ پاسخ این پرسش این باید باشد که مشکل در قانع کردن خود به قبول از دست دادن یک انتخاب جالب و جذاب است. به بیان دیگر،  مشکل خر در قضیه حمار آن بود که نمی خواست به هیچ یک از دو کپه یونجه خوشمزه پشت کند. همین قدر که بدانیم قصد داشتن چیزی را داریم، آنگاه جذابیت آن چیز  برای ما از بین می رود. اما تشویش از دست دادن چیزی دیگر در ما به وجود می آید. روش قضیه حمار، این مساله را بی درنگ حل می کند. شخص تصمیم گیرنده بیشنیه ی کوشش خود را به کار می برد تا هر راه حلی را به نوبه خود از دور خارج کند یا غیر جالب نماید. اگر وی موفق به این کار شود، آنگاه ترس از دست دادن آن را نخواهد داشت و در اینجاست که بهترین تصمیم گیری سر بر می آورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:0  توسط مهدی   | 

 

اگه تو باشی کنارم

                          زندگی رو منم دارم

اگه تو باشی کنارم

                        باز میگم دوست دارم

اگه تو باشی کنارم

                     شکر خدا، چی کم دارم؟

از این همه غم که دارم

                         تاب غمت رو ندارم

اگه تو باشی کنارم

                         به عهد خود وفادارم

اگه یکم نگاه کنی

                          منم یکم گناه دارم

مشکل ما دست کیه؟

                        یعنی منم خدا دارم؟

اگه تو باشی کنارم

                      خدا بخواد تو رو دارم

باز میگم دوست دارم

                    عشق منی چه غم دارم

                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط مهدی   | 

امشب آیا عشق می بیند مرا

می شوم با یاد او از خود جدا


امشب آیا این قلم خوش می رود

می نویسد حس زیبای مرا


امشب آیا دشت پاییز دلم

از بهار عشق می گیر صفا


تا شوم مشغول گلدان و گلی

پر کند در خاطرم یاد تو را


کاش می خواندی مرا، می دیدی دلم

تا که جان گردد برای تو فدا


سوی من از جانبت آید صدا

می دهی هردم به قلبم این ندا


هی مگو آیا؟ چرا؟هرگز!چه وقت؟

هین مشو هم ناله با فریادها


دلخوش و آرام باش و پرثمر

تا شوی آزاد و مسرور و رها

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:20  توسط مهدی   | 

اینک از هر گوشه ایران ندایی متولد می شود

 تبریک می گویم به فرانک و مسیح، تولد اولین فرزندشان را، من را در شادی خود شریک بدان اجی فرانک

ان شا الله دختری خوب و آزاده برای تو و برای ایران بشود

ما شا لله چه دختر خوشگلی هم شده ندا خانم، رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون

 خدایا همه را به آرزویشان برسان اگر این بهتر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:53  توسط مهدی   | 

 

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میمهانی گل های باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچون کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

- نثار من میکرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

ودر جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی..........

- دگر کافی است

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط مهدی   | 

نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»
اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد
:

-
بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

-
بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني
.

-
بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي
.

-
بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت
.در يک کلام:
افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:22  توسط مهدی   | 

 یک پارکی نزدیک خانه ما بود که گهگاهی می رفتم آنجا، شعری می گفتم. مدتی هست چندتا تخت گذاشتند داخلش پارچه زدند که مخصوص خانواده است یعنی مجرد نباید وارد بشود،نمی بینید دیگه شعرهام کم شده، اینم از این، سینما هم همینطور است.

 در روستا هر جایی می خواستیم می نشستیم، هر چند که برد حرفهای آن وقتمان زیاد نبود ولی تفکرش بیشتر بود. دانشجوها بعضی هاشان نمره خوب آوردند ولی بعضی دیگر دلم براشون میسوزه. ماه رمضان شده، دست خدا درد نکنه، نمی شود از خانه  بیرون رفت والا در این گرما و شرجی و بعضا خاک، تلف می شوی از تشنگی. من که سحری هم نمی خورم، حدود بیست ساعت از شبانه روز، روزه هستم. لا اکراه فی الدین ... راست می گوید اجباری نیست ولی اگر نگرفتی آن دنیا آهن داغ تو حلقت می کنیم، اینم از این.

 تابستانها می رفتیم رودخانه شنا، الان آبش تا زیر زانو شده، تکون هم نمی خورد، خشکسالی هست چون ما علت کم بارانی را نمی دانیم لذا ربطش می دهم به خدا، کار خداست باران نزده. اینم از این.

بچه ها تو کوچه فوتبال بازی می کردند، یک موتوری ایستاد، توپ را بغل کرد و رفت. بچه ها ماندند که این دیگه چه جورش بود. به این می گویند دزدی، بچه ها شاید لازم داشته. امنیت نیست. دولت برای چیه ماست؟؟؟؟ دولت در جاهای دیگر برای امنیت، آموزش و پرورش رایگان، جنگ و تاسیس جاده است. مدارس همه پولی شده، بیشتر از دانشگاه آزاد شهریه می گیرند. امنیت هم که بر عهده خودمون هست (پول نگهبان کوچه و قفل و زنجیر وسایل باز هم می دزدند ) جاده ، بعد  هشت سال اتوبان تاسیس کردند عوارضیش هر ماشینی ۱۰۰۰ تومان ، وانت دوهزارتومان ، گردنه است دقیقا. جنگ هم که نداریم اگر باشه هم سببش خودشان هستند . دولت برای چی ماست ؟؟؟ اگر دو روز نروید سرکار هیچ دولتی پول بهت نمی ده. دولت پول نفت را می خورد و هیچ وظیفه اش را هم انجام نمی دهد. برق و تلفن رو هم که داده چند برابر پولش رو می گیرد. ایران مثل یک تیم بدون مربی بهتر بازی می کند. تعطیلش کنید، دولت دولت ،جدیدا هم که دولت نامشروع هم شده، قوز بالا قوز ، حرام است هر انچه در صندوق ذخیره ارزی است اگر دست دولت بدهند. اینم از این

  جنبه مثبت: هنور کتابهای خوب و آدمهای خوب گیر میاد.

حسب وحالی ننوشتی و شد ایامی چند     محرمی کو که فرستد به تو پیغامی چند. حسب حال بنویسیم برا چی؟ که بعدا بخونیم بگوییم جوانی هم بهاری بود و بگذشت. حافظ هم دلش خوش بوده، شراب شیرازی می خورده و همه چی می گفته، اگر الان بودش جاش تو زندان بود یا اینکه مداحی و نوحه سرایی می کرد. اینم از این

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط مهدی   | 

تفکر مقدار زمانی است که در فاصله مشاهده یک چیز و علم به اینکه با آن چیز چه کنیم تلف می شود. این زمان با اندیشه هایی پر می شود که در ضمن بررسی و درک یک وضعیت نا آشنا و تبدیل آن به یک وضعیت آشنا که طرز برخورد با آن را می دانیم، یکی پس از دیگری از ذهن ما می گذرد.

تفکر عبارت است از علم به آنکه در برابر یک وضعیت چگونه باید عمل کرد. چهار فرآیند اساسی برای دانستن وجود دارد:

۱- غریزه: غریزه واکنشی است ثابت که در درون ارگانیسم تعبیه شده تا در هر وضعیت خاص، خود به خود موجب واکنشی خاص گردد. یک سایه سیاه به شکلی خاص که در بالای سر جوجه های نادان حرکت داده می شود موجب وحشت آنها می گردد. زیرا شکل عقابی را که در آسمان پرواز می کند به ذهن آنها می آورد. مزایای غریزه۱- واکنشی فوری و کامل بوده و نیازمند آموزش نیست۲-واکنش غریزی، قابل پیش بینی بوده و معنای آن تغییر نمی کند. معایب: ۱- واکنشی ثابت است و برای سازگار شدن با یک وضعیت قابل تغییر نیست.۲-تعداد واکنش های ثابت از پیش تعبیه شده محدود است. بنابراین در برابر وضعیت جدید درمانده است

۲- فراگیری دست اول(تجربه): فرایند کندی است که در آن ارگانیسم از طریق آزمایش و خطا واکنش مناسبی را برای مقابله با یک وضعیت می یابد. منشی در می یابد که رئیسش دوست دارد نامه هایش چگونه ماشین شود. اسب سیرک یاد می گیرد که چگونه بر روی پاهای عقبش بایستد.  به تدریج انسان یاد می گیرد که واکنشی را به وجود آورد که تنها موجب لذت می شود نه درد.مزایا:۱- برای مقابله با وضعیت جدید واکنشی را بوجود می آورد.۲- واکنش های بد را می توان حذف کرد. معایب:۱- فراگیری بسیار کند است ۲- فراگیری مستقیم متضمن خطراتی است.

۳- فراگیری دست دوم( دانش) : دریافت واکنش فوری به یک وضعیت بدون آنکه آن را آزمایش و خطا کرده باشیم بلکه از دیگران فراگرفته ایم. از طریق کتاب، تلویزیون، مدرسه، والدین و دیگر افراد و غیره...کودک یاد می گیرد ماشین در حال حرکت خطرناک است بدون آنکه لازم باشد این مطلب را خود تحقیق کند.مزایا: ۱- نسبت به تجربه بسیار سریعتر و ایمن تر است۲- این فراگیری را می توان در مقابله با وضعیتی که هنوز با آن روبرو نشده ایم، پیشاپیش به کار بندیم.۳- می توان آن را در مقابله با وضعیتی که هرگز با ان روبرو نخواهیم شد به کار بندیم( مثل درس جغرافیای درباره سرزمین های دور)۴- قابل ذخیره و انتقال است.۵- ذهن های بیشتری روی آن کار کرده معایب: ۱- شما کاملا به قابل اعتماد بودن منبعی که آن دانش را به شما منتقل می کند متکی هستید.۲- به سادگی احتمال دارد که واکنش های مختلفی که باعث سر درگمی شود درباره یک موضوع ایجاد شود.۳- چون پاداش و مجازات کمتر است، به اندازه فراگیری دست اول علاقه ایجاد نمی کند.

 ۴- دریافت: درباره یک وضعیت جدید چه می توان گفت؟ درباره وضعیت های نا آشنا که واکنشی حاضر و آماده برای آنها وجود ندارد چه می توان گفت؟خانم غریبه ای در آستانه ی در ظاهر می شود. بی درنگ شما وضعیت را بررسی کرده آن را در یک طبقه بندی آشنا که واکنش به آنرا می دانید قرار می دهید. آیا زن در حال آمار گیری است؟ آیا فقیر است؟ آیا ماشینش خراب شده؟آیا گم شده؟ آیا آشنای قدیمی است که شما چهره او را فراموش کرده اید؟

دریافت، جریان تبدیل یک فرایند نا آشنا به فرآیند آشنایی است که شما می دانید در برابر آن، چه باید بکنید. در این حال ذهن شما از یک اندیشه به اندیشه دیگری می رود تا جایی که به نظر می رسد وضعیت نا آشنا به یک وضعیت آشنا شباهت داشته یا از آن نشات گرفته است. این رفتن از یک اندیشه به اندیشه ی دیگر، تفکر نام دارد. دریافت همان تفکر است.

و سه مورد قبل تفکر نیستند. حال بینید شما اکثر وقتتان را به واکنش هایی غریزه ای یا از نوع فراگیری، سپری می کنید و تا ناچار نشوید تفکر نمی کنید و این خوب نیست. راه فوق العاده و پنجمی هم هست که در پست بعد ذکر می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط مهدی   | 

خرافات بلای است که از جهل می آید و حاکمان بوسیله آن می توانند حکومت کنند. متاسفانه امروز نادولت هم به این خرافات دامن می زند و نمونه بارزش هاله نور است. به نمونه ای از این خرافات توجه کنید:


ورود سگ به حرم امام رضا 
 
قضيه ورود سگی گريان(!) به حرم امام رضا در مشهد كه عكس‌العمل‌های بسياری برانگيخت از آن موضوعات جالب توجه است. بعد از خبر ورود سگی به حرم و عارض شدن در آنجا فيلم و خبر و كپی گزارش آن دست به دست می‌گشت و به فروش می‌رسيد و مطبوعات نيز با كشيدن‌هاله‌ای از تقدس دور اين موضوع امكان هر گونه تشكيك يا نقد موضوع را از همه گرفتند. سايت اينترنتی انتخاب نيز با آب و تاب و قطعاتی از فيلم ويديويی سگ مذكور به اين قضيه بيشتر دامن می‌زد. سرانجام روزنامه جمهوری اسلامی بعد از چند روز واكنش نشان داد و نوشت
توطئه وارد ساختن يك سگ به حرم مقدس رضا و مطرح كردن خبر آن در پايگاه‌های اطلاع‌رسانی كه طی دو هفته اخير شايعات زيادی را بر سر زبان‌ها به جريان انداخت، با كشف يك باند سودجو و دستگيری عوامل اين باند، خنثی شد
اعضای اين باند، يك شياد و دو نفر از خادمان حرم بودند كه با همدستی همديگر توانستند يك سگ را از قسمت مربوط به بانوان وارد حرم نمايند و تا نزديكی ضريح مطهر ببرند و با فيلم ‌برداری و انتشار خبر آن و تهيه سی دی اقدام به سودجويی نمايند 
  
  به ادامه خرافات  و عکسها توجه کنید: باشد که هر قصه خوش تراشی را باور نکنیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:5  توسط مهدی   | 

در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند.

در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.

این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:25  توسط مهدی   | 

غالبا این طور به نظر می رسد که افراد حاضر در یک جلسه فکر می کنند و نظراتشان را بیان می کنند. واقعیت آن است که هدف از این گونه جلسات در سطح خوبش بیش از آنکه یک تفکر گروهی باشد، تبادل نظریات و نتایج حاصله از تفکراتی است که افراد پیش از شروع جلسه انجام داده اند. در اینجا ما به همان نوع تفکر جدلی که مشخصه تفکر غربی است می رسیم. اگر افراد حداقل قبل از شرکت در جلسه از روش تفکر خلاقانه و نقشه پردازی استفاده می کردند باز هم جای خوشوقتی بود. اما متاسفانه غالبا چنین نیست. متفکر به سرعت به دنبال دیدگاه خاصی می گردد که با تجارب و پیش داوری های او منطبق باشد و آنگاه سعی می کند از طریق گفت وگو آن دیدگاه را به نوعی پالایش دهد.  این کار درست مثل انشا نویسی های مدرسه است. شاگرد در نخستین سطر انشای خود نتیجه گیری اصلی را می نویسد و آنگاه در تمام طول نوشته ی خود به دفاع از آن می پردازد.

درگیری دیدگاه های مختلف در خلال یک مجادله کلامی نوعی محرک تفکر در طرفین است. به همین دلیل بیشتر مردم فکر کردن در یک گروه را آسانتر از تفکر شخصی می دانند. از اصلی ترین نقش های کلاه آبی تمرکز است. معمولا تفاوت بین یک متفکر خوب و یک متفکر بد در توانایی تمرکز آن هاست. یکی از ساده ترین راههای ایجاد تمرکز در تفکر ایجاد سوال است. تمرکز بر تفکر نظارت می کند تا از شاخه ای به شاخه دیگر نپرد و با سر گذاشتن کلاه آبی به سایر کلاه ها و در موضوع بودن نظارت کنید. ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:10  توسط مهدی   |